نقد پلورالیسم دینی جان هیک

نقد پلورالیسم دینی جان هیك
درآمد
یك نظریه‌ی كامل و كارآمد، باید از ویژگی‌های مهمی برخوردار باشد، از جمله: 1. شفافیت مفهوم‌شناختی، 2. مسأله‌ی اصلی مشخص، 3. اركان و اجزاء منسجم، 4. روش‌شناسی متناسب و یكدست، 5. پیش‌انگاره‌ها و مبانی‌ روشن و متقن، 6. دلایل و شواهد محكم و مقاوم، 7. قدرت بر نقد و ابطال نظریه‌های رقیب و معارض، 8. تعمیم‌پذیری كافی، 9. نتائج نظری و كاربردی درخور.
اكنون باید ببینیم نظریه‌ی پلورالیسم دینی جان هیك، از عناصر پیشگفته، كدام‌یك، و چه میزان از هر یك را دارا است؟ به نظر من نظریه‌ی پلورالیسم دینی جان هیك، از نقطه نظرهای زیر قابل نقد است:
1. شفافیت مفاهیم و مدعیات نظریه،
2. روش‌شناسی (نقد روش‌شناختی نظریه)،
3. مبانی و دلائل معرفت‌شناختی (نقد معرفت‌شناختی نظریه)،
4. مبانی و دلائل فلسفی و عقلی (نقد عقلی نظریه)،
5. مبانی و دلائل فلسفه‌ی دینی (نقد نظریه‌ براساس فلسفه‌ی دین)،
6. نقد مبانی و دلائل كلامی (نقد درون‌دینی نظریه)،
7. قدرت بر ابطال نظریه‌های رقیب،
8. تعمیم‌پذیری نظریه، نسبت به همه‌ی ادیان و سنت‌ها و معرفت‌های دینی،
9. ارزیابی میزان كامیابی نظریه در مقام نظر(تبیین مسأله‌ی دیگر ادیان)،
10. ارزیابی میزان كامیابی نظریه در مقام عمل (حل معضل نزاع‌های دینی و رفع مشكل زندگی مسالمت‌آمیز اتباع ادیان).
اینك نظریه‌ی پلورالیسم دینی جناب آقای جان هیك را براساس و به ترتیب محورهای دهگانه‌ی فوق ارزیابی می‌كنم.
فصل یكم:
عدم شفافیت مفاهیم و مدعیات كلیدی
نخستین مسأله‌ای كه در مواجهه با یك نظریه جلب توجه می‌كند، كلمات و مفاهیم كلیدی به كار رفته در آن است؛ در آثار هیك نیز اصطلاحات و كلمات كلیدی فراوانی همچون «پلورالیسم دینی»، «تحول» و «نجات»، «حقیقت غایی»، «دین»، و «سنت دینی»، «تجربه‌ی دینی»، و... به كار رفته، اما در كاربرد این كلمات، تشویش یا تهافت، یا دست‌كم اجمال و ابهام بسیاری به چشم می‌خورد كه این جا به نمونه‌ها‌یی از آنها اشاره می‌كنم.
ایشان به خوبی می‌داند كه پلورالیسم دینی، می‌تواند مبانی گوناگون، و در نتیجه معانی و مصادیق گوناگونی داشته باشد؛ توضیح این كه: پلورالیسم دینی، می‌تواند مبتنی بر فرض تكثر اجتناب‌ناپذیر حقیقت دین در نفس الأمر، صورت بندد؛ یعنی بر این باور، استوار باشد كه ذات دین، در واقع، متكثر است، و این واقعیت اجتناب‌ناپذیر است؛ همچنین تكثرگرایی دینی، می‌تواند از باور به لابدیت تنوع فهم‌ها و حصول معرفت‌های متكثر از دین برخاسته باشد؛ نیز می‌تواند به معنی قبول امكان یا وقوع كاركردهای همگون و برابر از سوی ادیان یا سنت‌های معنوی متكثر و متفاوت باشد. از این رو به ترتیب می‌شود نوع نخست را «پلورالیسم هستی‌شناختی دینی»، گونه‌ی دوم را «پلورالیسم معرفت‌شناختی دینی»، و قسم سوم را «پلورالیسم كاركرد‌شناختی دینی» نامید.
كلیدی‌ترین اصطلاح نظریه‌ی آقای جان هیك خود عنوان «پلورالیسم دینی» است، باتوجه به تقسیماتی كه ذكر شد، اكنون می‌پرسم: مراد ایشان از این عنوان، آیا كثرت‌گرایی هستی‌شناختی، یعنی قبول تكثر ادیان ‌در مقام ثبوت و ذات دین و «حقیقت غایی» است؟ یا منظورشان قبول تنوع معرفت‌شناختی دین، یعنی تنوع در مقام اثبات و تعدد معرفت‌ها از دین و حقیقت غایی است؟ یا آقای جان هیك از پلورالیسم دینی، پذیرش كثرت سنت‌های معنوی رائج پدید آمده، در بستر فرهنگ‌ها و ادیان را اراده می‌كنند؟ یا این كه مراد ایشان، تكثرگرایی كاركرد‌شناختی است، یعنی طرق هدایت و نجات (بلكه مصادیق نجات) را متعدد می‌دانند؟ و یا می‌خواهند، شق چهارم یعنی دیگرپذیری مذهبی، اخلاقی و اجتماعی، و تحمل مخالف را به اصحاب ادیان توصیه كنند؟
آقای هیك از سویی می‌فرمایند: این وجوه شخصی الهی و وجوه غیر مابعدالطبیعی ـ آن طور كه من آنها را می‌نامم ـ وهمی نیستند، بلكه از نقطه نظر تجربی (Empiric) یعنی تجربی [Experiential] به عنوان تجلیات حقیقی حق واقعی هستند. (Hick, An Interpretation of Religion, p242) (تفسیری از دین، بخش چهار، صفحه‌ی 45).
از سوی دیگر منبع و مبنای نظریه‌ی خویش را دیدگاه‌های معرفت‌شناختی كانت دانسته‌اند (بعد پنجم، صص 62 و 63؛ فلسفه‌ی دین، ص 245، نیز تفسیری از دین: ص42) و می‌فرمایند: «حقیقت غایی، در ذات خویش، یكی بیش نیست، اما بالقوه می‌تواند در تجربه‌های مختلف بشری به شیوه‌های گوناگونی مورد تجربه قرار گیرد، و این تنوع را، نتیجه‌ی نقش‌آفرینی و سهم‌گذاری ذهن و مفاهیم بنیادی سازنده‌ی معرفت، می‌دانند» (مباحث پلورالیسم دینی، صفحات 79 و 78) و معتقدند: «... سنن دینی بزرگ جهان، بیانگر تصورات و ادراكات متفاوت بشری از یك واقعیت الهی نامتناهی و پاسخ آنها به آن هستند» (فلسفه‌ی دین، p 119)
از سوی سوم اذعان دارند كه دین نفس‌الامری چیزی است، و سنت دینی، چیزی دیگر (مباحث پلورالیسم دینی، ص 63) و فرهنگ‌ها را بازیگر و صورت‌بند اصلی صحنه‌ی زایش و زوال سنت‌های دینی انگاشته، دین‌ها یا سنت‌های دینی را آفریده‌ی فرهنگ‌ها قلمداد می‌كنند؛ هیچ كجا دینِ زلالی را سراغ ندارید و هر چه هست را سنت‌های دینی می‌انگارند، و تنوع را نه به حقیقت دین یا ادیان، و نه به معرفت حاصل از آنها، كه به جریان‌ها و سنت‌های پدید آمده در بستر فرهنگ‌ها مربوط می‌دانند. (مباحث پلورالیسم دینی، صص 82 و 88 و همچنین بعد پنجم، صص 79 ـ 78)
از سوی چهارم، گاه بر پلورالیسم كاركرد‌شناختی انگشت تأكید می‌نهند و می‌گویند: «پلورالیسم، عبارت است از قبول این دیدگاه كه تحویل و تبدیل وجود انسانی از حالت خودمحوری به خدا / حقیقت‌محوری، به طرق گوناگون در درون همه‌ی سنت‌های دینی بزرگ عالم صورت می‌گیرد، به عبارت دیگر: تنها یك راه و شیوه‌ی نجات و رستگاری وجود ندارد، بلكه راههای متعدد و متكثری در این زمینه وجود دارد. در قالب اصطلاحات كلامی مسیحی، انواع پیامهای وحیانی الهی وجود دارند كه در نتیجه‌ی بازتاب‌های انسانی نجات بخش را فراهم می‌كنند! (مباحث پلورالیسم دینی، صص 69 و 73) (Hick, Ibid, p 34 & pp36-7) و این دقیقاً بدان معناست كه پلورالیسم ایشان، پلورالیسم كاركرد‌شناختی است.
از سوی پنجم، با شرح تبعیض‌های روا شده بر مهاجران آسیایی و آفریقایی بعد از دوره‌ی استعمارگریهای بریتانیا، پلورالیسم دینی را به عنوان راه حلی برای رفع نزاعها و رد تبعیض‌ها و مقابله با اجحاف‌ها، پیشنهاد می‌كنند (مباحث پلورالیسم دینی: مقاله‌ی سه اقتراح) و این بدان معناست كه نظریه‌ی ایشان یك راه حل اخلاقی برای رفع مشكلات ناشی از تنوع و تنازع ادیان و اقوام است.
ابهام و تشویش در مفهوم واژه‌ی كلیدی اصلی نظریه (یعنی «پلورالیسم دینی») سبب شده است كه ابهام در ماهیت و غایت نظریه نیز راه یابد؛ یا به تعبیر دیگر: ابهام موجود در مدعای اصلی نظریه، خود را در هدف یا كاركرد آن نیز نشان می‌دهد، از این‌رو روشن نیست مسأله‌ی اصلی آقای هیك چیست، و با ارائه و اشاعه‌ی پلورالیسم دینی می‌خواهند چه مشكلی را حل كنند؟ مسأله‌ی «هدایت‌یافتگی اتباع همه‌ی ادیان» را اثبات نمایند یا مشكل «نجات» آنان را؟ (چنان كه در برخی آثارشان مانند مباحث پلورالیسم دینی، ص 60 گفته‌اند)، (Hick, problems of … p 28) یا درصددند معضلِ تبعیض از سوی خدا را حل كنند و شبهه‌ی «عدم فراگیری رحمت و عدالت الهی» را پاسخ دهند؟ یا غرضشان «ارائه‌ی تبیینی قابل قبول از واقعیت تعدد ادیان و نسبت آنها به همدیگر» است؟ (مدرسه، شماره‌ی 2، ص 60) یا در مقام یافتن راهی برای «ترویج تساهل و مدارات اخلاقی» در برابر معضل نزاع‌های دینی و اجتماعی هستند؟ مسأله‌ی اصلی كدامیك از این چهار است؟ گویی ایشان در دام مغالطه‌ی «جمعُ المسائل فی مسألهًٌْ واحدهًْ» گرفتار آمده‌اند! و خود به خوبی توجه دارند، برخی از آنها با برخی دیگر قابل جمع نیستند، زیرا مثلاً دین یا در مقام ثبوت و نفس‌الامر یكی است اما در مقام اثبات و معرفت متكثر است (پلورالیسم معرفت‌شناختی دینی) یا علت تكثر آن است كه دین در مقام ثبوت و نفس‌الامر متكثر است (پلورالیسم هستی‌شناختی)
ایشان باید روشن كنند: آیا پلورالیسم دینی، یك نظریه‌ی فلسفی یا معرفت‌شناختی است؟ یا دیدگاهی تاریخی و فرهنگ‌شناختی است؟ آیا یك عقیده‌ی كلامی و الهیاتی است؟ یا توصیه‌ای اخلاقی مصلحت‌اندیشانه‌ی اجتماعی است؟ انواع مختلف، به لحاظ مبانی و روش‌شناسی با هم متفاوتند.
فصل دوم:
نقد روش‌شناسی نظریه
ایشان فرموده‌اند: «فرضیه‌ی كثرت‌گرا، آموزه‌ای دینی نیست، بلكه نظریه‌ای فلسفی است» (بعد پنجم، ص 157) و از این‌رو انتظار می‌رود، دیدگاه‌های او در زمینه‌ی نظریه، برروش فلسفی متكی گردد و یك سَره بر استدلال‌های متقن و مستحكم فلسفی استوار شده باشد، اما با نهایت شگفتی، مرور بر كتب و مقالات او چنین توقعی را برآورده نمی‌سازد. آقای هیك در فرایند تبیین و اثبات مدعای خود، و نقد و ابطال دیدگاه‌های رقیب، همیشه و همه جا بر روش بحث فلسفی و‌فادار نبوده‌اند، بلكه اكثراً روش‌های غیرفلسفی و غیراستدلالی را به كار بسته‌اند، چنان كه در ادامه‌ی نوشته مواردی را خواهم آورد:
یك) گاه بدون ارائه‌ی هرگونه دلیلی، ادعاهای بزرگی را مطرح نموده‌اند، و «ظن» و احتمال را بر جای «یقین» نهاده‌اند، و «محتملِ مشكوك» را بر مسند «مدعای مقطوع» نشانده‌اند! زمانی دیگر به جای استدلال به نفع مدعای خویش، به ابراز استبعاد نسبت به خلاف آن، بسنده كرده‌اند!
دو) گهگاه نیز در قبال اشكالاتی كه بر نظریه‌ی ایشان ایراد شده است، به جای پاسخ‌گویی عالمانه یا پذیرش اشكال، با طعنه و تعریض به رقیب، از مواجهه‌ی علمی با آن طفره رفته‌اند!
سه) بارها و بارها، به جای دلیل‌آوری، به تشبیه‌ورزی و تمثیل‌آوری پناه برده‌اند!
چهار) و گاه در طرح مدعای فلسفی، كه مقتضی ارائه‌ی تبیین و توجیه هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی و عقلانی است، به استدلال‌های درون‌دینی، و استناد‌های جامعه‌شناختی و تاریخی پناه برده‌‌، از این رهگذر مرتكب خلط میان حوزه‌های معرفتی و روش‌های علوم متفاوت شده‌اند، (از قبیل استنتاج فلسفی و معرفت‌شناختی از مبانی و مبادی كلامی، عرفانی، اخلاقی و...)
پنج) زمانی نیز برای قبولاندن نظریه‌ی فلسفی خود، به مصلحت‌اندیشی‌های اجتماعی یا توصیه‌های اخلاقی پرداخته‌اند.

شش) در برخی مواقع نیز مدعای معلل را مدلّل، وا‌نموده‌اند، و سعی كرده‌اند به هر فن و ترفندی، مدعای از پیش تصمیم‌گیری شده‌ی خود را مدلل بنمایانند و آن را بر كرسی حقانیت بنشانند.
هفت) گهگاه نیز اگر به اقامه‌ی دلیل، روی آورده‌اند. استدلال‌های ایشان مبتلا به یكی از آسیب‌های زیر شده است:
7ـ1. یا آن‌چه را كه دلیل نیست، دلیل پنداشته‌اند و آثار و احكام «دلیل حقیقی» را بر آن بار كرده‌اند!
7ـ2. یا دلیل‌شان ربطی به مدعایشان ندارد!
7ـ3. یا دلیل‌ ایشان اخص از مدعا‌‌ست!
7ـ4. یا دلیل‌شان اعم از مدعاست!
7ـ5. یا برای اثبات یك مدعا، به ادله‌ی متهافت و متناقص تمسك جسته‌اند!.
هشت) علاوه بر اشكالات یاد شده، انواع مغالطات در تبیین ادعاها و تقریر استدلالهای وی راه یافته است.
اینك شرح برخی اشكالات:
یك) طرح ادعاهای بزرگ اما بلادلیل
اگر ادعاهایی را كه پیرامون نظریه، بی‌آن كه اندك استدلالی كرده باشند، در جای جای آثار خود آورده‌اند، كنار هم قرار دهیم، فهرست بلندی از مدعاهای بلادلیل به دست خواهد‌ آمد؛ من تنها دو نمونه از این مدعیات بلا‌دلیل را، بررسی می‌كنم و سپس وجدان علمی شخص ایشان را به داوری درباره‌ی آنها فرا می‌خوانم:
نمونه‌ی اول) درست‌انگاری همه‌ی تصورات ضد و نقیض درباره‌ی حق متعال و حقیقت مطلق، مثلاً خیر محض انگاشتن و شر صرف دانستن او، و حتی انكار او با اثبات او را یگانه‌انگاری و توحید حق را با چندگانه‌انگاری و شرك؛ متشخص‌انگاری او را با نامتشخص‌انگاری، با هم و تواماً تایید می‌كنند!!
با این كه این مدعا، در كانون نظریه‌ی آقای هیك قرار دارد، بدون هیچ استدلالی می‌فرمایند: «این مجموعه‌ی متنوع از تمایزات و وجوه و مراتب گوناگون، این فكر شاید تا حدودی گستاخانه را به ذهن می‌آورد كه حقیقت غایی در ذات خویش یكی بیش نیست، اما بالقوه می‌تواند در تجربه‌های مختلف بشری به شیوه‌های گوناگونی مورد تجربه قرار گیرد. این فكر در كانون فرضیه‌ی پلورالیستی كه من پیشنهاد می‌كنم قرار دارد.» (مباحث پلورالیسم دینی، صص 78و 89) (Hick, Problems of Religious Pluralism, p 40 & p 47)
از ایشان می‌پرسم: آیا وجودِ مجموعه‌ی متنوع از تمایزات و وجوه و مراتب گوناگون، دلیل این فكر (به قول خودتان) گستاخانه می‌تواند باشد؟ آیا به صرف ادعای «فرامقوله بودن حق»، (Transcategorial Reality) می‌توان همه چیز را به او نسبت داد؟ و هرگونه درباره‌ی او سخن گفت، هر چند آن سخن نامعقول باشد؟!
نمونه‌ی دوم) در خصوص فرایند تكون تصورها و تصویرهای گوناگون از حقیقت غایی، می‌فرمایند: «دو مفهوم بنیادینی كه نسبت به اشكال مختلف تجربه‌ی دینی جنبه محوری دارند عبارتند از مفهوم حق و یا الوهیت به عنوان وجودی شخصی (دارای تشخص فردی) و مفهوم مطلق یا حق به عنوان امری فاقد تشخص فردی. مفاهیم مزبور، در مواجهة انسان با الوهیت در مقاطع گوناگون اشكال خاص ملموسی به خود می‌گیرند و به شكل الوهیت شخصی (یهوه، شیوا، ویشنو، پدر آسمانی، نازل‌كننده‌ی قرآن و غیره) و یا الوهیت فاقد تشخص (برهمن، نائو، نیروانا، شونیاتا، دهارماكایا و غیره) درمی‌آیند. (مباحث... ص 165)
نظیر همین مطلب را در پلورالیسم دینی، ص 81 ـ 80 مطرح كرده‌اند. آیا این تنها یك ادعا و یك گمان‌ورزی بدون دلیل نیست كه با گرته‌برداری تقلیدی از مدل معرفت‌شناختی كانتی، در تبیین و توجیه مدعیات مطرح شده است؟
1. از كجا پی برده‌اند و به چه دلیلی ادعا می‌كنند كه معرفت‌های قدسی، تحت تأثیر چنین سازِكار و فرایندی، تكون پیدا می‌كنند؟
2. ایشان براین‌ باورند كه حقیقت ‌غایی، قابل‌ درك‌ و تبیین با مفاهیم بشری نیستند، این «مفاهیم بنیادی» چیستند؟ و آیا این مفاهیم بشری نیستند؟
3. آیا آن مفاهیم و مقولات، پیشینی‌اند؟ و قبل از راهیابی به شعور ما و پیش از تعلق به «آگاهی‌های ما به عالم طبیعت» یا «حقیقت ‌الوهی» وجود داشته‌اند، یا آنها پسینی‌اند؟
4. با توجه به این كه آن مفاهیم و مقولات، خود نوعی معرفت‌اند، و ناگزیر باید تحت تأثیر سازِكار و فرایند خاصی تولید بشوند، سازِكار تولیدكننده‌ی آن مفاهیم چیست؟ و فرایند تكون آن مقولات چگونه است؟ آیا مشابه همان سازِكار و فرایند مولِّد معرفت‌های دینی‌اند؟ یا با آن‌ها متفاوت‌اند؟
5. اگر در پاسخ من بفرمایند: تولید این مفاهیم و مقولات نیز تحت تأثیر و در چارچوب مقولات و مفاهیم و در بستر فرایندی خاص رخ می‌دهد، پرسش من تا ابد بی‌پاسخ خواهد ماند، زیرا این پرسش تا بی‌نهایت قابل تكرار شدن است! و اگر در پاسخ بگویند: تكون مفاهیم و مقولات بنیادی مولِّّد معرفت قدسی، از این قاعده مستثنا است، می‌پرسم: به چه دلیلی باید این مقولات و مفاهیم، مستثنا باشند؟ و اگر استثنا از این قاعده ممكن است، چرا معرفت‌های قدسی رأساً از آن مستثنا نباشند؟
6. با فرض صحت ادعای آقای هیك (در مورد سازِكارها و فرایند تكون معرفت‌های دینی) پرسش جدی دیگری مطرح می‌شود و آن این كه چرا در چارچوب یك فرایند و تحت تأثیر مجموعه‌ی واحدی از مفاهیم و مقولات، دستگاهها و گفتمانهای متعدد و متناقض معرفتی شكل می‌گیرد؟ چرا حقیقت غایی و الوهی، در اذهان گروهی به شكل امری شخصی صورت می‌بندد، و در اذهان جمعی دیگر به شكل امری غیرشخصی صورت می‌یابد؟ و در ذیل هر یك از تلقی‌های دوگانه نیز طیف گسترده‌ای از تصور و تصویرهای ضد و نقیض پدید می‌آید؟ راز این چندگانگی چیست؟ ایشان می‌گوید: منشأ آن، تنوع و تفاوت فرهنگ‌هاست! (بعد پنجم، ص 82)
و این ادعا نیز تنها یك احتمال بی‌دلیل است و با چالش‌های بسیاری روبروست، از جمله این كه:
اولاً) خود فرهنگ‌ها، به اندازه‌ای كه ادیان و فِرق دینی، متنوع و متعدند، متنوع و پرشمار نیستند،
ثانیاً) میان فرهنگ‌ها در افق جهانی، اشتراكات بسیاری وجود دارد، و اگر فرهنگ‌ها علت تكون معرفت‌ها هستند، باید به مقیاس اشتراكات آنها، میان سنت‌های دینی جهان ـ كه معلول آنهایند ـ نیز اشتراكات چشمگیری وجود داشته باشد، در حالی كه میان برخی از معرفت‌ها و سنت‌های دینی با برخی دیگر از آنها، هیچ سنخیت و مشابهتی نیست.
ثالثاً) اگر بپذیریم كه تكون معرفت‌های دینی تحت تأثیر مفاهیم و مقولات خاص برخاسته از فرهنگ‌ها صورت می‌بندد، پس چرا در بستر فرهنگی واحد ـ مثلاً فرهنگ شرقی ـ به موازات همدیگر، دو یا چند تجربه‌ی دینی كاملاً متمایز بلكه متناقض رخ می‌دهد؟ در بستر فرهنگ شرق یا یك ناحیه از آن مانند شبه قاره، و در میان یك ملت، و حتا در درون اعضاء یك خاندان بلكه خانواده، تجربه‌های متفاوت و متناقضی از حقیقت غایی و واقعیت الوهی ظهور می‌كند؟
فصل سوم:
نقد مبانی معرفت‌شناختی نظریه
در تفسیری از دین، بخش چهارم، (p 240) فرموده‌‌اند:
«منبع عمده‌ی فلسفی‌ ما در پروراندن این مدعا یكی از اساسی‌ترین دیدگاههای معرفت‌شناختی كانت یعنی این دیدگاه خواهد بود كه ذهن فعالانه داده‌های حسی را بر حسب مفاهیم تفسیر می‌كند، به نحوی كه محیطی كه ما آگاهانه ادراك كرده و در آن سكنی می‌گزینیم، جهان سه بعدی معهود ما از اعیانی است كه در فضا بر یكدیگر تأثیر متقابل دارند...
مطالب این فصل را در قالب سه گفتار، سامان می‌دهم:
گفتار نخست) تمایزها و تشابه‌های ایشان و كانت
گفتار دوم) نقد اجمالی كانت
گفتار سوم) ارزیابی مبنای معرفت‌شناختی نظریه
اینك بازمی‌گردم به ارزیابی مبانی معرفت‌شناختی نظریه‌ی آقای هیك و به اجمال نكاتی را در این زمینه بازمی‌گویم:
یك) مدل معرفت‌شناختی كانتی یا نئوكانتی (كه ایشان بدان مایل‌ترید) اگر بتواند از زیر ضربات منتقدانش قامت راست كند، حداكثر ممكن است برای تبیین «فرایند معرفت دینی» (یعنی معرفت حاصل از تلاش برای فهم یك دین، و معرفت‌های حاصل از هر یك از دین‌ها) و نیز تعریف «ماهیت معرفت دینی»، و توجیه «تعدد تفسیرها از دین واحد»، مناسب باشد، نه برای داوری درباره‌ی خود حقیقت یك دین و دین‌ها.
نظریه‌ی كانتی و نئوكانتی، یك نظریه‌ی معرفت‌شناختی است نه نظریه‌ی هستی‌شناختی؛ دین در نفس‌الامر و دین نفس‌الامری دچار تفكیك بود و نمود نیست. پلورالیسم دینی بیش از آن كه درصدد توجیه تكثر معرفت از یك دین باشد، در مقام توجیه مسأله‌ی دیگر ادیان و تبیین راز تكثر دین‌ها است.
دو) طریق موجه‌ساختن و محق‌انگاشتن همه‌ی ادیان و دینواره‌ها، و ‌هموار داشتن مسیر پلورالیسم دینی، تبیین كانتی یا نئوكانتی معرفت نیست، زیرا اصرار بر تفكیك نومن از فنومن و متفاوت و متضاد‌انگاری «بود» و «نمود»، و ابرام بر عدم امكان دست‌یابی به «حقیقت غایی فی‌نفسه»، به جای اثبات حقانیت و حجیت یكسان همه‌ی سنت‌های دینی ـ كه مطلوب ایشان و مبنای پلورالیسم دینی است ـ بطلان همه‌ی سنت‌ها و معرفت‌های دینی را نتیجه می‌دهد.
سه) اصولاً‌ اصرار بر صحیح‌انگاری و مساوی‌پنداری سنت‌ها و معرفت‌های دینی مختلف متضاد، بلكه متناقض، همه‌ی سنت‌ها و معرفت‌ها را در معرض ابطال قرار می‌دهد؛ زیرا قطعیت صحت هر یك از گزینه‌ها، به معنی بطلان واقعی گزینه‌های رقیب آن است. اگر همزمان و توأماً بر صحت دو گزینه‌ی متناقض اصرار بورزیم، متناوباً حكم بر بطلان هر دوی آنها كرده‌ایم و با نوعی «اجماع مركب» بر بطلان همه‌ی سنت‌ها و معرفت‌ها فتوا داده‌ایم!
چهار) ادعای رویگردانی از «مَنْ مركزی»، و رو آوردن به «حقیقتْ مركزی» ـ كه آقای هیك آن را انقلاب كپرنیكی در دین‌فهمی و دینداری نامیده‌اند ـ در حقیقت اعراض از «حقیقتْ مركزی» به «منْ‌ها مركزی = معرفت]ها[ مركزی»، بلكه ـ بویژه با قرائت نئوكانتی معرفت ـ توأماً از «منْ مركزی» و «حقیقتْ مركزی»، و درغلتیدن در «همه چیزْ مركزی»، و بلكه و دست‌كم، گاه در افتادن در «موهوماتْ مركزی» است. ایشان سعی می‌كنند به جای تطبیق معرفت دینی با حقیقت دین، به تطبیق حقیقت دین با معرفت دینی یا معرفت‌های دینی، دست بزنند؛ و به جای اصرار بر كشف « حقیقت دین» و دین حقیقی، می‌كوشند همه‌ی مدعاهای ـ هر چند سخیف و سست ـ به نام دین را، حق انگاشته، وارد باشگاه ادیان كرده مشمول پلورالیسم دینی بگردانند!! بلكه فراتر از این با پذیرش معرفت‌شناسی كانتی، كه یك معرفت‌شناسی ایدئالیستی و شكاكانه است، ناواقع‌هایی را به عنوان واقع و نامعرفت‌هایی را به عنوان معرفت قلمداد كرده، جایگزین دین حقیقی كنند.